تبليغاتX
عکس_عشق_جک_داستان

عکس_عشق_جک_داستان


به زودی در این مکان پست جدید نصب خواهد شد ......

+ نوشته شده در شنبه 1387/07/13ساعت 3:3 AM توسط شبنم


+ نوشته شده در جمعه 1387/07/12ساعت 0:51 AM توسط شبنم |


در بیمارستانی ، دو مرد بیمار در یك اتاق بستری بودند. یكی از بیماران اجازه داشت كه هر روز بعد از ظهر یك ساعت روی تختش بنشیند . اما بیمار دیگر مجبور بود هیچ تكانی نخورد و همیشه پشت به هم‌اتاقیش روی تخت بخوابد.

آنها ساعت‌ها با یكدیگر صحبت می‌كردند، از همسر، خانواده، خانه، سربازی یا تعطیلاتشان با هم حرف می‌زدند.

هر روز بعد از ظهر ، بیماری كه تختش كنار پنجره بود ، می‌نشست و تمام چیزهایی كه بیرون از پنجره می‌دید برای هم‌اتاقیش توصیف می‌كرد. بیمار دیگر در مدت این یك ساعت ، با شنیدن حال و هوای دنیای بیرون ، روحی تازه می‌گرفت.

این پنجره ، رو به یك پارك بود كه دریاچه زیبایی داشت مرغابی‌ها و قوها در دریاچه شنا می‌كردند و كودكان با قایقهای تفریحی‌شان در آب سر گرم بودند. درختان كهن ، به منظره بیرون ، زیبایی خاصی بخشیده بود و تصویری زیبا از شهر در افق دوردست دیده می‌شد. همان طور كه مرد كنار پنجره این جزئیات را توصیف می‌كرد ، هم‌اتاقیش چشمانش را می‌بست و این مناظر را در ذهن خود مجسم می‌كرد.

روزها و هفته‌ها سپری شد.

یك روز صبح ، پرستاری كه برای حمام كردن آنها آب آورده بود ، جسم بی‌جان مرد كنار پنجره را دید كه با آرامش از دنیا رفته بود . پرستار بسیار ناراحت شد و از مستخدمان بیمارستان خواست كه مرد را از اتاق خارج كنند.

مرد دیگر تقاضا كرد كه تختش را به كنار پنجره منتقل كنند . پرستار این كار را با رضایت انجام داد و پس از اطمینان از راحتی مرد، اتاق را ترك كرد.آن مرد به آرامی و با درد بسیار ، خود را به سمت پنجره كشاند تا اولین نگاهش را به دنیای بیرون از پنجره بیندازد . بالاخره او می‌توانست این دنیا را با چشمان خودش ببیند.

در كمال تعجت ، او با یك دیوار مواجه شد.

مرد ، پرستار را صدا زد و پرسید كه چه چیزی هم‌اتاقیش را وادار می‌كرده چنین مناظر دل‌انگیزی را برای او توصیف كند !

پرستار پاسخ داد: شاید او می‌خواسته به تو قوت قلب بدهد. چون آن مرد اصلا نابینا بود و حتی نمی‌توانست دیوار را ببیند...

+ نوشته شده در شنبه 1387/07/06ساعت 10:28 PM توسط شبنم |


 سازنده ترین کلمه " گذشت " است ... آنرا تمرین کن

بی رحم ترین کلمه " تنفر " است ... از بین ببرش

خودخواهانه ترین کلمه " من " است ... از آن حذر کن

با نشاط ترین کلمه " کار " است ... به آن بپرداز

سالم ترین کلمه " سلامتی " است ... به آن اهمیت بده

زشت ترین کلمه " دورویی " است ... پس یکرنگ باش

ناپایدارترین کلمه " خشم " است ... آن را فرو ببر

عمیق ترین کلمه " عشق " است ... به آن ارج بنه

بازدارنده ترین کلمه " ترس " است ... با آن مقابله کن

روشن ترین کلمه " امید " است ... به آن امیدوار باش

صبورترین کلمه " انتظار " است ... منتظرش بمان

رساترین کلمه " وفاداری " است ... سر عهدت بمان

و هدفمند ترین کلمه " موفقیت " است ... پس پیش بسوی موفقیت

 

+ نوشته شده در شنبه 1387/07/06ساعت 10:20 PM توسط شبنم |


 

 

تو که آهسته می خوانی قنوت گریه هایت را

میان ربنای سبز دستانت دعایم کن

 

+ نوشته شده در شنبه 1387/06/30ساعت 10:31 PM توسط شبنم |


 

                   کلاغ روی دست مترسک نشست و غار غار کرد.

                مترسک نفس راحتی کشید:بالاخره اومدی!

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 1387/06/28ساعت 8:26 PM توسط شبنم |


کاش آهنگ دلم را تو به جان می بردی

اندکی از قلبت

گوشه ایی از همه خاطره های خوبت

 به دلم پر می زد

ولی انگار

تو مرا با همه تنهایی پیش چشمان بشر سوزاندی

و به من آموختی

عاشقی افسانه است

+ نوشته شده در دوشنبه 1387/06/25ساعت 5:34 PM توسط شبنم |


+ نوشته شده در یکشنبه 1387/06/17ساعت 11:38 AM توسط شبنم |


شاد ترين افراد لزوما بهترين رو ندارن اونا فقط از اونچه تو راهشون هست

 بهترين استفاده رو مي برن

+ نوشته شده در پنجشنبه 1387/05/31ساعت 7:20 PM توسط شبنم |


+ نوشته شده در پنجشنبه 1387/05/24ساعت 4:20 PM توسط شبنم |


الو سلام
منزل خداست؟
اين منم مزاحمي که آشناست
هزار دفعه اين شماره را دلم گرفته است
ولي هنوز پشت خط در انتظار يک صداست
شما که گفته ايد پاسخ سلام واجب است
به ما که مي رسد ، حساب بنده هايتان جداست؟
الو
دوباره قطع و وصل تلفنم شروع شد
خرابي از دل من است يا که عيب سيم هاست؟
چرا صدايتان نمي رسد کمي بلند تر
صداي من چطور؟ خوب و صاف و واضح و رساست؟


ادامه مطلب

+ نوشته شده در یکشنبه 1387/05/20ساعت 9:40 PM توسط شبنم |


 

خدایا اضطراب های بزرگ غم های ارجمند و حیرت های عظیم بر روح ام عطا کن و لذت ها را به بندگان حقیرت ببخش و دردهای عزیز بر جانم ریز (دکتر شریعتی)

 

+ نوشته شده در یکشنبه 1387/05/20ساعت 9:35 PM توسط شبنم |


پشتش سنگین بود و جاده های دنیا طولانی .می دانست که همیشه جز اندکی از بسیار را نخواهد رفت.آهسته آهسته می خزید دشوار و کند، ودورها همیشه دور بود.سنگ پشت تقدیرش را دوست نمی داشت و آن را چون اجباری به دوش می کشید .

پرنده ای در آسمان پر زد "سنگ پشت رو به خدا کرد و گفت: این عدل نیست .کاش پشتم را این همه سنگین نمی کردی !من هیچ گاه نمی رسم هیچ گاه "و در لاک سنگی خود خزید به نیت نا امیدی.

خدا سنگ پشت را از روی زمین بلند کرد .زمین را نشانش داد .کره ای کوچک بود و گفت:نگاه کن ابتدا و انتها ندارد .هیچ کس نمی رسد .چون رسیدنی در کار نیست فقط  رفتن است .

حتی اگر اندکی باشد .هر بار که می روی رسیده ای و با ور کن آنچه بر دوش توست تنها لاکی سنگی نیست تو پاره ای از هستی را به دوش می کشی .پاره ای از مرا

خدا سنگ پشت را بر زمین گذاشت .دیگر نه بارش چندان سنگین بود و نه راه ها چندان دور.سنگ پشت به راه افتاد و گفت:رفتن حتی اگر اندکی و پاره ای از "او" را با عشق بر دوش کشید.

+ نوشته شده در سه شنبه 1387/05/15ساعت 11:1 AM توسط شبنم |


 

+ نوشته شده در شنبه 1387/05/05ساعت 10:6 PM توسط شبنم |


 

دریای ذهنم طوفانی شد
و قایق اراده ام به گل نشست
نهنگ تردیدم ماهیان کوچک یقینم را بلعید
و در ژرفای امواج وحشت غرق شدم و دری گرانبها یافتم ....

 

+ نوشته شده در شنبه 1387/05/05ساعت 9:30 PM توسط شبنم |


روزگار غریبی است

در میان افرادی که سخت مدعی معنویات بودند و در آخر , مادیگرائی بیش نبودند .

خود را آزاد میدانستند و روزگار این را ثابت کرد که اسير دنيا بودند

گریبان گيرمان غرور بود و بس

می دانستند که چه می کنند اما خود را فریب دادند . فریب خورده خود ...

روزگار غریبی است ......

 

 

 

 

+ نوشته شده در شنبه 1387/04/29ساعت 8:30 PM توسط شبنم |


 

+ نوشته شده در چهارشنبه 1387/04/26ساعت 8:33 PM توسط شبنم |


+ نوشته شده در چهارشنبه 1387/04/19ساعت 9:49 PM توسط شبنم |


مهم نيست كه رؤياهاي معصومِ مرا مي‌دزدند يا به لحن ترانه‌هاي كودكي‌ام مي‌خندند  .....

مي‌دانم به زودي در زير عبور اين لحظه‌هاي پرشتاب دفن خواهم شد .....

ولي تو را قسم به هرچه از بي‌قراري دريا شنيده‌اي مگذار كسي هواي باراني چشمت را به گريه تعبير كنند ......

 

+ نوشته شده در دوشنبه 1387/04/10ساعت 10:11 PM توسط شبنم |


 

اگر عینک عادت ندارید

عینک تجربه را به چشم بزنید

و اگر عینک عادت دارید

روی آن باز هم عینک تجربه را بزنید

 

+ نوشته شده در جمعه 1387/04/07ساعت 6:31 PM توسط شبنم |


+ نوشته شده در دوشنبه 1387/04/03ساعت 10:19 PM توسط شبنم |


 براي كاري نياز به چند روز مرخصي داشتم،اما مي دانستم كه رييس موافقت نخواهد كرد.با خودم فكر كردم اگر كاري "ديوانه وار" انجام دهم به مقصود خود خواهم رسيد ،بنابراين ،خودم را از سقف آويزان كردم و صداهاي خنده داري در آوردم.خانمي كه همكارم بود پرسيد چرا اين كار را مي كني به او گفتم دارم وانمود مي كنم كه لامپ هستم تا رييس فكر كند دارم عقلم را از دست مي دهم و چند روزي را به من مرخصي دهد.

چند دقيقه بعد رييس به دفتر آمد و گفت :محض رضاي خدا بگو داري چه كار مي كني؟به او گفتم : من يك لامپ هستم. او گفت : كاملا مشخصه كه تحت فشار روحي شديدي بوده اي، به خانه برو و چند روزي را استراحت كن تا حالت خوب شود. پايين پريدم و فورا از دفتر خارج شدم ....

درست بعد از خروج من ،همكارم نيز به دنبال من آمد.وقتي كه رييس از او پرسيده بود :تو كجا مي روي؟ در پاسخ گفته بود (حتما از جواب او خوشتان خواهد آمد) : من هم دارم به خانه مي روم .نمي توانم در تاريكي كار كنم.

http://www.2377.blogfa.com/

 

+ نوشته شده در دوشنبه 1387/04/03ساعت 5:51 PM توسط شبنم |


 

اگرسکوت  این گستره ی بی ستاره مجالی دهد،
می خواهم بگویم : سلام!
اگر دلواپسی  آن همه ترانه ی بی تعبیر مهلتی دهد،
می خواهم از بی پناهی  پروانه ها برایت بگویم!
از کوچه های بی چراغ!
از این حصار هر طرف دیوار!
از این ترانه ی تار...
مدتی بود که دست و دلم به تدارک  ترانه نمی رفت!
کم کم این حکایت ِ دیده و دل،
که ورد زبان کوچه نشینان است،
باورم شده بود!

+ نوشته شده در جمعه 1387/03/24ساعت 0:41 AM توسط شبنم |


+ نوشته شده در جمعه 1387/03/24ساعت 0:28 AM توسط شبنم |


به غضنفر ميگن يه جمله فلسفي بگو ميگه: احمق ترين افراد كساني هستند كه به همه چيز اطمينان كامل داشته باشن ميگن:مطمئني؟ ميگه: %100

 

يه روز يه اصفهانيه داشته به خودش اب يخ مي ريخته. يكي مي بيندش و ازش مي پرسه چرا همچين مي كني؟ ميگه مي خوام سرما بخورم. يارو ميگه چرا؟ ميگه اخه يه پني سيلين تو خونه دارم داره تاريخ مصرفش ميگذره

 

انيشتن ميگه: عشق مثل ساعت شني مي‌مونه، همزمان كه قلبت رو پر مي‌كنه، مغزت رو خالي مي‌كنه، البته واسه اونايي كه مغزشون پره، تو نگران نباش

 

مرد: بازهم كه پارچه خريدی؟ زن: ميخوام برات دستمال بدوزم. مرد: اين كه چهار متر پارچه است؟ زن با بقيه اش هم براي خودم يه پيراهن ميدوزم!!


ادامه مطلب

+ نوشته شده در جمعه 1387/03/24ساعت 0:22 AM توسط شبنم |



 



Design by : Night Skin











منبع کد اهنگ مینوس

بهترین کدها و بهترین دانلودها در مینوس